تبليغاتX
دل شکستگان
با من بمان

.اي كاش اسمان دلت با من يكي بود.

اي كاش ستاره هاي قلبت براي من سوسو مي زدند

.با تمام بي اعتناييت

دوستت دارم.

.روزي برايت .

گلي خواهم چيد از ترانه هاي قلبم.

تا بيابي درونم را

و احساسم كني انگونه كه هستم

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 8:58 AM  توسط سوگل  | 

د لم شكست

 

د يگر قلبم براي صدايت نخواهد طپيد

 

د يگر قاصد كهاي د لم برايت پر نمي زنند

 

د يگر شقايقهاي زند گيم برايت شكفته نمي شوند...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 4:30 PM  توسط سوگل  | 

 

امروز سه شنبه است و بعد از دو روز تعطيلي ما به مدرسه

مي رويم.در بين راه هيچ صحبتي بين من و زيور رد وبدل

نشد.

سوز سردي صورت گر گرفته ام را نوازش مي داد.و براي

لحظه اي غم چادر سياه رنگش را از دلم كنار زد .

با ديدن بچه ها دوباره شور و نشاط دو روز پيش به سراغم

امد.

                                *****

زنگ تفريح در گوشه اي از حياط براي خودمان يك ادم برفي

بزرگ درست كرديم.يكي از بچه ها مداد خود را در قسمت

بيني ادمك قرار داد و شال گرد نش را دور گردن ان پيچيد.

                                                                                                        ****

با شنيدن صداي زنگ به كلاس رفتيم.ان ساعت ادبيات داشتيم

اما دبير مربوطه نيامده بود.بنابراين در كلاس ولوله اي بر پا

شد.يكي اواز مي خواند.يكي روي ميز مي رقصيد.من هم طبق

معمول با سطل داخل كلاس برايشان تنبك مي زدم و بقيه بچه ها

شروع كردن به دست زدن.

خلاصه ان روزبه ما خيلي خوش گذشت.ساعت 12 زنگ پايان

كلاس به صدا در امد و ما به سمت خانه حركت كرديم.

در بين راه اتفاقات ان روز را براي زيور تعريف كردم .وقتي

به خانه رسيديم به يكباره خوشحالي من فروكش كرد و دوباره

غم به سراغم امد.زيور درب را باز كرد و ما وارد خانه شديم.

احساس سنگيني تمام وجودم را فرا گرفت.ديگر دوست نداشتم

به ان خانه برگردم.در خانه اي كه به احساسم توجهي نشده بود.

با گفتن يك سلام زير لب به اتاقم رفتم .انگار زيور متوجه شده

بود كه دوباره غم به سراغم امده .بنابراين بعد از تعويض

لباسش ازاتاق خارج شد و مرا با غمم تنها گذاشت.

تا عصر خودم را با كتاب هايم مشغول كردم كه ناگهان صداي

زنگ در را شنيدم.نمي دانم چرا يكهو دلم مضطرب شد.

سر تا پا گوش شدم تا بفهمم كه بود.

"- كيه ؟

 - شما ؟

بله .بله بفرمائيد.

باز شد ؟بفرمائيد."

زيور هراسان به اتاق امد و گفت فكر كنم همان پسره باشد

من ناخوداگاه به گريه افتادم  .

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم خرداد 1387ساعت 6:30 PM  توسط سوگل  | 

اصلا دوست نداشتم در ان وضعيت داخل اشپز خانه باشم .حس

 فضولي ام داشت منو قلقلك مي داد كه ناگهان زيور وارد

اشپزخانه شد.

سريع پرسيدم :چه خبر ؟

او گفت :"دقيقا متوجه نشدم.انگار در مورد تو صحبت مي كردند

.نه در مورد ان پسره.نه نه اصلا نميدونم ."

از چهره به هم ريخته زيور پي بردم كه اتفاق مهمي در حال رخ دادن

 است.

سريع چاي را ريختم و به پذيرايي رفتم.با ورود من دوباره همه ساكت

 شدند. از طرز نگاه شوهر خاله ام اصلا خوشم نيامد.انگار براي خريد

 كالايي امده باشد.كه ناگهان جرقه اي به ذهنم زد و اتاق را ترك كردم .

خيلي ناراحت بودم.حس عجيبي داشتم.حس نفرت...

ناخواسته چند قطره اشك از چشمانم سرازير شد.مگر من چند سال

 داشتم تازه كلاس دوم دبيرستان بودم.به جزء درس به چيز ديگري

 فكر نمي كردم.

انگار مي خواستند طناب دار را به گردنم بياندازند.دلم مي خواست

 انها را از خانه بيرون كنم.دلم مي خواست بلند بلند گريه كنم.

غرق در افكار خود بودم كه زيور وارد اتاق شد.به نظرم او هم

 گريه كرده بود. گفت كه سفره ناهار اماده است و مرا به سر سفره

 دعوت كرد.ولي من اشتها نداشتم.

حدود ساعت چهار بعد از ظهر صداي خداحافظي انها را شنيدم.

و از ان ساعت نگون بختي من شروع شد.

وقتي پدر و مادر موضوع را براي من مطرح كردند.براي چند لحظه

 از انها بيزار شدم.يعني اين با موردهاي ديگر فرق داشت و انها هم

 كاملا موافق بودند.

به انها گفتم كه مي خواهم درس بخوانم واو را هم نمي شناسم.

ولي به دليل يك سري عقايد خودشان زير بارحرف من نرفتند.

                                    

                                         *****

به خاطر مي اورم روزهايي كه مادر در مورد اين خواهرش براي

 ما صحبت مي كرد.و مي گفت كه زياد با همديگر تفاهم نداشتند.

انها در شهرستان زندگي مي كردند و پدر و مادرم سالي يك بار

 براي ديدنشان به انجا مي رفتند و ما همراهشان نبوديم.بنابراين

 من هيچ شناختي از انها نداشتم و اصلا در مورد پسرخاله ام چيزي

 نمي دانستم و او را نديده بودم.

 

                                        *****

اين خبر.ان روز برفي سفيد و قشنگ را براي من سياه كرد.

ان شب ديگر شب قشنگي نبود.من تمام شب بيدار بودم و به

 حرفهاي پدر و مادرم فكر مي كردم.

"پسر خوبيه.سالمه.معتاد نيست.تحصيل كردست.

الان كه نمي خواد ببرتت.فعلا بايد چهار سال اينجا درس بخونه

 تا ليسانسش رو بگيره.تو دو سال وقت داري

 

بشناسيش.بعد از دو سال اگه خوشت اومد عقد مي كنيد.

تو حرف نزن.تو هنوز بچه اي.عقل تو سرت نيست.

وقتي بزرگتر يه حرفي رو ميزنه بايد  بگي.چشم

تو نمي دوني.تو نمي فهمي.

نمي فهمي."

سرم داشت مي تركيد.سوزش چشمانم را احساس مي كردم

.از همه دنيا از همه مردها بيزار شده بودم.

دلم نمي خواست فردا را ببينم.

                                                                 "  ادامه دارد."

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 3:39 PM  توسط سوگل  | 

با صداي مادر كه مرا براي صبحانه دعوت مي كرد بيدار شدم .

امروز از ان روزهايي بود كه دوست نداشتم بروم مدرسه .كمي زير

پتو غرغر كردم .صداي مادر را شنيدم كه داشت پاي تلفن از شدت

بارش برف صحبت مي كرد.

ان روز قرار بود براي ما از شهرستان ميهمان بيايد.

با شنيدن " برف " از جا پريدم و به سمت پنجره رفتم .خداي من

حياط پيرهن سفيد عروس به تن داشت.

از شدت خوشحالي رفتم و مامان را بوسيدم.او تعجب كردو با دست

سفره صبحانه را اشاره كرد.

بعد از پوشيدن لباس گرم و درست كردن يك لقمه بزرگ به سمت

حياط رفتم.با هر لقمه كمي برف خوردم.

مامان صدايم زد تا در نظافت و اماده كردن خانه براي مهمان

كمكش كنم.من هم كه از بابت تعطيلي خوشحال بودم.با كمال ميل

قبول كردم.

مثل هميشه سر ساعت دوازده غذاي مامان حاضر بود و او

منتظر مهمان.

من و خواهر كوچكم زيور هنوز در حياط بوديم.

دستهاي كوجكش از سرما رو به كبودي مي رفت و از گوله

كردن برفها دست كشيده بود ولي من كوتاه نمي امدم

مي خواستم ادم برفيمان را كامل كنم.

زيور گفت:خسته شده و مي خواهد به داخل اتاق برود

از من خواست  كه كوتاه بيايم.من هم قبول كردم.

ميخواستيم به داخل برويم كه ناگهان صداي زنگ در به صدا در

امد.زيور گفت:ميهمانها امدند.ما سريع به داخل رفتيم تا

سر و وضع خود را مرتب كنيم.

                           

                             *****

زيور براي كمك به مامان رفته بود و من نشستم سر كتابهايم

تا برنامه ان روز را از كيفم خارج كنم.بعد از چند لحظه زيور

به داخل اتاق امد و خواست كه به ميهمانان ملحق شوم.او

شنيده بود كه حرفهاي مشكوكي مي زدند.

در مورد يك پسر دانشجو كه قرار است شبها در خانه ما بماند

حس فضولي من گل كرد. بنابراين به اتاق پذيرايي رفتيم.

با ورود من و سلام بلندم شوهر خاله ام چنان مرا برانداز كرد

كه هم من هم زيور تعجب كرديم.

ما همانجا كنار هم نشستيم ولي مامان به من اشاره كرد كه به

اشپزخانه بروم و چاي بياورم.با كمي دلخوري از جايم برخواستم

و زيور هم پشت بنم .

 

                            *****

زيور و من رابطه خيلي خوبي با هم داشتيم.مانند دو دوست

يك روح در دو بدن.تمام كارهايمان را با هم انجام مي داديم

همه جا با هم مي رفتيم .شبيه به هم لباس مي پوشيديم .

محرم اسرار هم بوديم.

خلاصه مطمئن ترين همدم هم بوديم.

 

                         *****

در اشپزخانه به زيور گفتم : "تو برو به حرفهايشان گوش

بده و براي من خبر بياور.

                                               "  ادامه دارد."

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 5:2 PM  توسط سوگل  | 

يك روز شيطان در مسجد الحرام به پيامبر (ص) گفت :

از دست تو و امت تو ناراحتم.

حضرت فرمود :چرا؟

شيطان گفت :

چون  امت تو خصوصياتي دارند كه امتهاي ديگر ندارند .

 

اول اينكه وقتي به هم مي رسند سلام مي كنند كه

(سلام) نام خداست و من از ان مي ترسم .

 

دوم اينكه وقتي همديگر را مي بينند به هم ( دست) مي دهند و

تا دستهايشان از هم در نيامده گناهانشان بخشيده مي شود .

 

سوم اينكه وقتي مي خواهند غذا بخورند ( بسم ا...) مي گويند و

من ديگر نمي توانم غذا بخورم و گرسنه مي مانم .

 

چهارم اينكه بعد از غذا خوردن ( الحمدا...) مي گويند .

 

پنجم اينكه وقتي اسم تو مي ايد بلند بلند (صلوات) ختم مي كنند و

انقدر ثواب ان زياد است كه من فرار مي كنم .

 

ششم اينكه وقتي مي خواهند كاري بكنند (ان شا ئ ا...)مي گويند و

من ديگر نمي توانم در ان كار دخالت كنم .

 

هفتم اينكه صدقه مي دهند و وقتي كه ( صدقه) مي دهند هم

گناهانشان امرزيده مي شود هم هفتاد نوع بلا را از خود دور مي كنند .

 

هشتم اينكه قران مي خوانند و در خانه اي كه ( قران) خوانده شود

ديگر جايي براي من نيست .

 

نهم اينكه مرا زياد لعنت مي كنند و با هر ( لعنت) يك زخم بر بدنم

مي افتد .

 

دهم اينكه هنگامي كه گناه مي كنند سريع ( توبه) مي كنند و

زحمت مرا به هدر مي دهند .

 

****..**** ..**** ..**** ..**** ..**** ..**** ..**** ..****

 

حضرت نبي اكرم (ص) مي فرمايد :

 

وقتي كسي دستش را در جيبش مي كند تا صدقه بدهد هفتاد شيطان مي خواهند

او را منصرف كنند .
+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 5:48 PM  توسط سوگل  | 

شيطان از جنس جن است و از اتش خلق شده است

قبل اينكه از بهشت رانده شود

خدا را بسيار عبادت مي كرد به همين دليل عزازيل نام گرفت.

وقتي خدا انسان را افريد به تمام ملائكه دستور داد

كه در برابر ان سجده كنند

همه سجده كردند به غير از ابليس

و اينگونه از بهشت رانده شد .

 

شيطان به خدا گفت :

من هفتاد هزار سال تو را عبادت كردم و خودت فرموده اي كه هر كسي مرا

عبادت كند عبادتش را بي نتيجه نمي گذارم و عوضش را به او مي دهم .

خداوند فرمودند :

هر چه مي خواهي در دنيا به تو عطا مي كنم .

شيطان گفت :

اول اينكه اجازه بدهي تا قيامت زنده بمانم .

خداوند فرمودند تا ان روز تو را مهلت مي دهم .

 

دوم اينكه در مقابل هر يك از فرزندان ادم دو فرزند به من عطا كني

كه براي هر يك از فرزندان ادم دو فرزند را مسلط كنم.

 

سوم اينكه از تو مي خواهم مرا در بدن اولاد ادم همچون خون جريان دهي

كه از هر جاي بدن بتوانم او را به معصيت بكشانم.

 

چهارم اينكه مي خواهم اولاد ادم ما را نبينند ولي ما انها را ببينيم.

 

پنجم اينكه مي خواهم به من قدرتي دهي تا به هر شكلي كه

مي خواهم در ايم و هر كجا كه مي خواهم بروم.

 

ششم اينكه مي خواهم تا دم مرگ پيش اولاد ادم باشم

زيرا در ان لحظه انسان تشنه است

مي خواهم با دادن اب به او گمراهش كنم .

خداوند در پايان مي فرمايد :

 

تمام خواسته هايت را براورده مي كنم ولي هر كس پيرو تو

باشد او را با تو به جهنم مي فرستم.

سپس شيطان به خداوند مي گويد :

من غذا چه بخورم ؟

خداوند مي فرمايند :

 

سر هر سفره اي كه نام من (بسم ا... الر حمن الر رحيم )

برده نشود بنشين با انها مثل حيوان غذا بخور
+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 5:15 PM  توسط سوگل  | 

تو بهاری

تو قشنگی

تو یه شوری

تو یه شوقی

تو پرستو

تو یه اواز

تو ترانه

تو صدایی

تو نوایی

واسه یه قلب شکسته

تو امیدی .تو نویدی .

تو یه پیغام .

تو یه عشقی .

تو یه شادی .

تو یه جنبش .تو تحرک .

تو خروشی .

تو یه موجی

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 8:29 AM  توسط سوگل  | 

تو نم چشماي تو

 

دنياي من مي لرزه

 

مي خوام صداش رو بشنوي تا كه ديگه نلرزه

 

صداش برات غريبه نيست ...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 8:0 AM  توسط سوگل  | 

خوش است خلوت اگر يار يار من باشد

نه من بسوزم و او شمع انجمن باشد

 

من ان نگين سليمان به هيچ نستانم

كه گاه گاه بر او دست اهرمن باشد

 

روا مدار خدايا كه در حريم وصا ل

رقيب محرم و حرمان نصيب من باشد

 

هماي گو مفكن سايه شرف هرگز

در ان ديار كه طوطي كم از زغن باشد

 

بيان شوق چه حاجت كه سوز اتش دل

توان شناخت ز سوزي كه در سخن باشد

 

هواي كوي تو از سر نمي رود اري

غريب را دل سرگشته با وطن باشد

 

بسان سوسن اگر ده زبان شود حافظ

چو غنچه پيش تواش مهر بر دهن باشد
+ نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 10:52 AM  توسط سوگل  |